۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه

فاطمه خردمند به یک سال زندان محکوم شد

برای قاتل حکم میدهند ۲۰۰ هزار تومان، برای روزنامه نگار حکم های زندانِ سالانه بی هیچ جرمی
فاطمه خردمند، خبرنگار حوزه‌ی سلامت که در هفدهم دی‌ماه ۱۳۹۰، چند ماه پس از آزادی همسرش 'مسعود لواسانی' از زندان، توسط ماموران وزارت اطلاعات دستگیر شده بود، پس از احضارهای مکرر و ضرب و شتم خیابانی، از سوی شعبه‌ی ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست 'قاضی پیرعباسی' به یک سال زندان محکوم شد. همچنین در چند ماه گذشته فاطمه خردمند بارها به پلیس امنیت احضار و به دلیل فعالیت های خود و همسرش مورد تهدید وزارت اطلاعات قرار گرفته بود.

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

اجرای ۵ سال حکم تعزیری برای یاشار دارالشفا، کسی که پایان نامه خودش رو به میرحسین تقدیم کرد




یاشار همونیه که پایان نامه ش رو به میرحسین تقدیم کرد...
"من این پایان نامه رو تقدیم می کنم به اراده های پاکی که بیش از 19 ماه حبس خانگی رو تاب آوردن و حاضر به هیچ معامله ای نشدند"

دلم می ‌خواهد از چیزهای ساده حرف بزنم.....
از اینکه حالم خیلی خوبه
که حس یه تجربه جدید رو دارم
تا رفتن به استقبال یک فاجعه......
خیلی مهم نیس که چند ساعت بعد
چند روز بعد یا چند ماه بعد، چه اتفاقایی بیفته یا نیفته
هنوزم فکر می کنم نباید چیز سختی باشه
نه نـــــیـــــســــت. . . . .
نه نـــــیـــــســــت. . . . .
نه نـــــیـــــســــت

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

تقدیم به بهنود رمضانی که آوای صدایش بر جان هایمان جاودانه شد



تقدیم به بهنود رمضانی که آوای صدایش بر جان هایمان جاودانه شد

برادرم تولدت مبارک

چند روز است که مدام کارت دعوت تولد برایم می فرستند. مثل همه ی نامه ها و کارت ها باز می کنم، نگاه می کنم، می خوانم. از اول، دوباره، این بار چند باره، پشت سر هم می خوانم و می خوانم و می خوانم. سطور کارت جلوی چشمانم رژه می روند. اما صورت صاحب جشن؟ نمی دانم چرا فکر می کنم آشناست اما صاحب جشن گم شده، شبی از خانه رفته و دیگر هیچ وقت بازنگشته، چشمان صاحب جشن انگار بسته شده. صاحب جشن دیگر در چشم های دوربین نمی کند و نمی خندد، صاحب جشن دیگر زخمه ای بر دل تنگ خودش و سازش نمی زند و آواز شورانگیز سر نمی دهد، آخ صاحب جشن...

سرم داغ می شود، در پاکت را می بندم و به گوشه ای پرتابش می کنم اما دلم تاب نمی دهد و باز هم نگاهش می کنم، به چشمان خندان و لرزان صاحب جشن زل می زنم. دلم هری می ریزد، انگار از بلندای بلندی به قعر دره ای سقوط می کنم. این بار دیگر چاره ای ندارم باید کاری کنم، آخر چشمانم بس که خیره به دعوت نامه و چشم ها ماند، بی فروغ شد. در پاکت را می بندم و می گذارم همچون بقیه ی دعوت نامه ها، بقیه ی چشم ها، همچون بقیه ی نگاه ها در گوشه ی دل پردردم چمباتمه بزند، تا به ابد و برای همیشه.

به ماندن در دلم بسنده نمی کند، چشمانش بدجوری ازم دل ربایی می کنند و این بار من هم مدهوش می شوم از غمزه ی آن نگاه ها، هر طور هم سعی می کنم از شیطنت شان فرار کنم نمی توانم و در نهایت بازی را می بازم، دلم را هم. انگار او هم داستان دل نازکم را می داند. ردپای چشمانش می ماند روی دلم، روی چشمان ترم، روی گونه هایم.

می نشینم روبرویش، شش دونگ حواسم جمع. شروع می کند به صحبت کردن؛ از روزهای تلاش و شب های بی خوابی، از امید های دیروز و حسرت های فردا، از درس فیزیک که عاشقش بود و باور قبولی دانشگاه، از نت های موسیقی و دست های نرم و گرمش بر گیتار و پیانو، از تمام اینها می گوید. آن قدر می گوید و می گوید که گذر زمان را بر گردی ساعت حس نمی کنم. می پرسد خسته نشدی؟ می گویم نه، هر چه دلت خواست بگو. می گوید: آخر چشمانت؟ می گویم: بگو، فقط دوست دارم بشنوم. دوباره از یکی بود یکی نبود شروع می کند و می گوید؛ از فوت شمع تولد و روزهای خوش کودکی، از خوشحالی اش با دیدن اسمش در روزنامه، از روزهای خوابگاه و دانشگاه و دوستانش، از دلتنگی شب های پاییزی در شهری غریب می گوید. می پرم میان کلامش و می گویم این یکی را خوب می فهمم. می خندد و نظر بازی می کند با آن نگاه های آتشین و من آب می شوم، نمی فهمم از فریب آن نگاه هاست یا از یادآوری روزهای پاییزی غربت خودم. می گوید حواست با من نیست، می گویم هست، اصلاً همه ی وجودم با توست. باز هم می خندد و این بار من می سوزم. آن قدر از روزهای خوب دانشگاه می گوید و می گوید تا می رسد به برادر کوچکتر و شیطنت هایش، همه ی وجودم پر از عشق کودکی می شود. می رسد به پدر و مادر و دلتنگی هایشان، یهو قلبم شروع می کند به تند طپیدن، احساس می کنم تحمل شنیدن اینها را دیگر ندارم. کاش می گفتم بس کن، دیگر نمی خواهم بشنوم اما در میان طلایی نگاهش قفل شده بودم. می گوید حواست با من نیست، می گویم هست، اصلاً همه ی وجودم با توست.

از مادر می گوید از آن شب، از سه شنبه ای که هیچ وقت به چهار شنبه نرسید، از سه شنبه ای که رفت و او را با خود برد و سیاهی اش ماند برای دیگران، از گریه های مادر می گوید و شانه های پدر که سعی می کردند در سکوت بالا و پایین بروند تا به غرور مردانه اش بر نخورد، اما باز هم از مادر می گوید که دلش پر می کشید برای آخرین وداع تا آغوش گرم مادرانه اش را برایش باز کند اما دلش تاب نداد و حسرت گرمای آغوش ماند برای روسیاهی گرگ های این شهر درندشت. می گفت و می گفت، از مادر می گفت و من آب می شدم و آب می شدم. از دل پردرد مادر می گفت، از اینکه دلش تنگ اوست، از اینکه مادر هر روز دست هایش را به سویش دراز می کند اما دست های او به آن دست های پردرد نمی رسند. آن قدر از مادر می گوید و می گوید تا دیگر از من چیزی باقی نمی ماند، همه ی وجودم آب می شود و به زیر زمین می رود. می گوید، حواست با من نیست هنوز پدر مانده، تو دیدی پدر چه کشید لحظه ی آخر؟ تو دیدی پدر تا شد وقتی پاره پاره شده ام را دید؟ تو دیدی پدر چگونه پیر شد؟ تو دیدی نم چشمان مات زده اش را؟ چیزی از من نمانده بود تا پاسخی دهم. ساکت نگاهش می کنم. می خندد، حواست با من نیست، می خندم، همه ی وجودم با توست. منتظر بودم بگوید از زخم ها و دردها، چوب ها و ضربه ها، منتظر بودم بگوید از قلب پاره پاره، روح تکه تکه، منتظر بودم بگوید از پیکر تب دار و خونین اش اما هیچ نگفت. هر چه گفت از دوری بود و دلتنگی، از مادر بود و دل داغ دیده اش، از پدر بود و شانه های لرزانش، از برادر کوچکتر بود که کودکی اش را به دست باد سپرده بود و زود بزرگ شده بود. می خندد، حواست با من نیست، می خندم، همه ی وجودم با توست...

28/6/90



۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

طوفانِ توعییت برای آزادی نرگس محمدی

رهسا نیوز: گروهی از فعالان شبکه‌های مجازی برای جلب توجه افراد بیشتری به شرایط وخیم نرگس محمدی در زندان، تصمیم به ایجاد یک «توفان توئیت» در شبکه‌ی مجازی توییتر گرفته‌اند.
گروهی از فعالان شبکه های مجازی برای متوجه کردن افراد بیشتری به شرایط وخیم نرگس محمدی در زندان تصمیم به ایجاد یک «توفان توئیت» در شبکه ی مجازی توییتر گرفته‌اند.
این توفان آگاهی‌رسان در شامگاه چهارشنبه ۷ تیرماه  برابر با ۲۷ ژوئن بر پا خواهد شد که ساعت مشترک آن از سوی برنامه ریزان آن چنین بیان شده:تهران(۲۳:۳۰) نیویورک(۳ بعدازظهر) کالیفرنیا(۱۲ظهر) اروپای مرکزی ( ۹ شب ) و  لندن(۸ شب) .
در توفان توییت کاربران این رسانه ی اینترنتی هماهنگ با هم در یک هنگام، متن مشترکی را منتشر می‌کنند و با توجه به اینکه هر کاربر با ده ها و شاید صد ها کاربر دیگر در سراسر جهان در تماس باشد، پیام ارسالی گستره ی بزرگی را پوشش خواهد داد.
نرگس محمدی نایب رییس کانون مدافعان حقوق بشر ایران برای اجرای حکم ۶ سال زندان، اردیبهشت ماه گذشته در شهرستان زنجان بازداشت و به تهران منتقل، اما پس از مدتی او را به زندان زنجان که شرایط بسیار نامناسبی دارد انتقال دادند.
وی یکشنبه ۴ تیر ماه با انتشار نامه ای سرگشاده خطاب به دادستان تهران آشکارا مسئولیت مرگ تدریجی خود را متوجه حکومت و مسوولان دانست.
این فعال مدنی سرشناس بار نخست در جریان کودتای انتخاباتی سال ۸۸ بازداشت شد و به دلیل ابتلا بیماری فلج عضلانی آزاد شد که بار دیگر پس از موفقیت همسرش ( تقی رحمانی) به خروج از ایران بازداشت شد.
نرگس محمدی دو کودک دوقلوی ۵ ساله به نام کیانه و علی دارد که با خروج اجباری پدر از ایران و بازداشت مادر زیر شدید ترین فشارهای روحی و روانی قرار گرفته‌اند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

سنگ قبر شهید بهنود رمضانی+عکس




در آمیختن خون پاکت با شعله های سرخ آتش چهارشنبه سوری سال ۸۹ نشانی گشت از ناپاکی و ستم نامردی این روزگاران، آفرینت باد
زنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست
بلکه زنده شهیدی است که خاکش به فناست و نامش فروغی جاودان
جان فدا بهنود رمضانی قرا دانشجوی مهندسی میکانیک دانشگاه نوشیروانی بابل

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

پدر بهنود: این کشتار یکجا باید قطع شود. ما اهل انتقام گیری نیستیم اما باید مشخص شود آمرین چه کسانی هستند؟





جرس: بهنود رمضانی دانشجویی است که در چهارشنبه‌سوری سال گذشته بر اثر ضربات باتوم نیروهای بسیج به شهادت رسیده است و پزشک قانونی نیز ضربات سخت به سر او را تایید کرده است. اینک پدر و مادر این شهید جنبش سبز در آستانه اولین مراسم سالگرد فرزند خود از دردها و پیگیری های خود می گویند.

حوری گلستانی در خصوص روند پرونده کشته شدن فرزندش به "جرس" می گوید: "بعد از نزدیک به یک سال هنوز قاتل شناسایی نشده و به نتیجه ای نرسیده ایم. پرونده هنوز باز است و هر بار که مراجعه می کنیم بازپرس و قاضی تغییر کرده و هر بار یک پروسه ی جدید برای ما باز می کنند و با پیگیریهای فراوان پدرش پرونده را به جریان می اندازیم. دیگر نمی دانیم به کجا رجوع کنیم؟ از خدا می خواهم این روزها برای خودشان اتفاق بیفتد و اینها را تجربه کنند تا بفهمند ما چه می کشیم. تا دیگر این اتفاقات تکرار نشود."

جعفر قلی رمضانی، پدر بهنود با تاکید بر اینکه ما طبق عرف جامعه در همان روستای شهرستان قائم شهر که بهنود را دفن کرده ایم مراسم برگزار می کنیم تصریح می کند: "اما ما می خواهیم بدانیم گناه این بچه ها چه هست؟ آمرین آن و انجام دهنده قتل فرزندم کیست ؟ تمام منطقه ها از نظر امنیتی تقسیم بندی شده و مشخص شده که این منطقه مثلا زیر نظر کیست چطور می شود که نفهمند چه اتفاقی افتاده؟ حالا اینها می خواهند قبول نکنند. ما که این را می فهمیم و همه هم این را می دانند. چون نمی خواهند زیر بار این فضاحتی که زده اند بروند و کارشان هیچ توجیهی ندارد، قبول نمی کنند. همه مشخصات ماشین و شماره آن را دادیم. می گویند ماشین پیدا نشده، مگر ممکن است یک سمند سفید به شماره پلاک 44ایران-246س61 پیدا نشود؟! چطور است که از یک چراغ قرمز رد کنیم سریع ماشین را پیدا می کنند و جریمه می زنند حالا این ماشین پیدا نمی شود؟! همه می دانند قضیه چیست. خودشان هم می دانند. حالا چطور می خواهند توجیه کنند خودشان می دانند و وجدانشان! ما برای آگاهی بخشی جامعه پیگیری می کنیم و امیدواریم تا برای هیچ جوانی این مسائل پیش نیاید. بخدا حق مردم ما این نیست.
حتی من خواهان از بین رفتن قاتل فرزندم هم نیستم فقط می خواهم بدانم از کجا دستور گرفته اند؟ و چرا فرزندم را کشتند؟"

مادر این شهید سبز با دلتنگی ادامه می دهد: "این روزها که به سالگردش نزدیک می شویم حال و روز خوبی نداریم. داغون داغون هستیم. تمام خاطراتش جلوی چشمم می آید باورکردنی نیست به همین راحتی بچه ات را بکشند، آخر به چه جرمی؟ به چه گناهی؟ مگر بچه من چه کرده بود؟ حد اقل پاسخ دهند که بچه من چه کرده بود؟ نزدیک به یک سال می گذرد اما فکر می کنم همین دیروز این اتفاق افتاده و نمی توانم مرگ بهنودم را باور کنم. هر روز هم که با بی تفاوتی و عدم پاسخگویی آنها مواجه می شویم. همین باعث می شود که کینه ام نسبت به آنها بیشتر شود. اینهمه زحمت برای بچه ام کشیدم بزرگش کردم به همین راحتی بی گناه او را از بین ببرند. پس این نماینده ی حقوق بشر چه می کند؟ ما که هیچ اقدامی از طرف او ندیدیم هیچ کاری برای این بچه ها نکرده است."

گفتنی است خانواده بهنود رمضانی بدنبال به نتیجه نرسیدن پیگیری های خود با ارسال نامه ای به احمد شهید گزارشگر ویژه حقوق بشرسازمان ملل در امور ایران، از او خواسته اند با توجه به اینکه پیگیری های آنها در داخل به هیچ نتیجه ای نرسیده است، حقوق پایمال شده آنان را پیگیری کند.

مادر شهید رمضانی با تاکید بر کشته شدن فرزندش توسط بسیجی ها خاطر نشان می می کند: "اینها در رسانه هایشان گفته اند که بهنود بر اثر ترکیدگی ترقه کشته شده در صورتیکه دوستانش با او بودند و مردم محله هم شاهد بودند و در آگاهی هم شهادت دادند که موتورسوارها به مردم حمله می کنند و بهنود را با شوکری می زنند بعد که بهنود شل می شود و به زمین می افتد چند نفری به سرش می ریزند و با شوکر و باتوم او را می زنند بعد با ماشین فرار می کنند. کلیه و کبدش داغون شده بود و یک پارگی به اندازه ی هجده سانتی متر در کنار پهلویش بود تمام عکسهایش وجود دارد و پزشکی قانونی خانم واعظی تایید کرده که مرگ بر اثر ضربات ناشی از جسم سخت بوده است. آقای سلطانی هم تازه پرونده بهنود را به دست گرفته بود که خودش به زندان محکوم شد. الان پرونده در دست وکیل دیگری است. ماموران آگاهی گفتند که ما متوجه شدیم که کار نیروهای امنیتی و لباس شخصی ها و بسیجی ها بوده اما کاری از دستمان بر نمی آید و نمی گذارند جلوتر از این برویم. باز من از همینجا از ماموران آگاهی تشکر می کنم که حداقل تا همینجا هم ما را یاری کردند."

وی از آخرین دیدار و گفتگو با فرزندش می گوید: "به من گفت مامان پارسال چهارشنبه سوری نرفتم امسال می خواهم بروم آخر سال است و نزدیک عید. گفتم وضعیت بیرون خیلی خراب است. گفت نه ما که جز شادی کاری نمی کنیم خودمان پلیس خودمان هستیم. گفت زود برمی گردم حتی ساعت ده با هم صحبت کردیم گفت دارد به سمت خانه می آید اما دیگر همدیگر را ندیدیم..."

خانم گلستانی می افزاید: " بهنود پسر بزرگم بود متولد هفتاد و یک. او خیلی باهوش و تیز بود، اهل مطالعه و ورزش بود. تازه در کنکور سراسری رشته مکانیک قبول شده بود. وقتی دانشگاه قبول شد خیلی تغییر کرد و پخته شده بود به خودم افتخار می کردم و خدا را شکر می کردم که توانستم بچه خوبی تحویل جامعه بدهم اما دست ظلم و جور نگذاشت که به جامعه اش خدمت کند. الان هم سرم را بالا می گیریم و افتخار می کنم که پسر بزرگم در مسیر بزرگی به شهادت رسیده است و پرده از جنایت و خیانت اینها برداشته است. شاید شهادت امثال بهنود باعث آگاهی دیگران شود تا مسیر خودشان را درست انتخاب کنند. همه مسائل را خیلی خوب می فهمید .اتفاقا همین دیشب به پدرش می گفتم ای کاش بچه ام همه چیز را نمی فهمید گفت اگر قرار باشد که جوانان نفهمند که وضعیت درست نمی شود. بچه من در سن هجده سالگی می گفت که "مامان آزادی بها دارد و بهای آن خون است. این قذافی رئیس جمهور لیبی که اینهمه کشتار می کند طبیعی است که مردم باید برای سرنگونی او و آزادی بها دهند آزادی که همینطوری به دست نمی آید." حتی برای شهادت محمد مختاری این حرفها را می زد و می گفت مامان اینها طبیعی است باید این مسیر طی شود تا به آزادی برسیم."

او با اشاره به خاطره بهنود بیان می کند: "بهترین خاطره و بهترین روز برای من، روز تولد بهنود و قبولیش در کنکور سراسری و ورودش به دانشگاه بود. خاطرم هست با هم رفتیم دانشگاه تا ثبت نام کند. نمی دانید آن روز چه روز قشنگی برای ما بود. به رشته اش هم خیلی علاقه داشت و در مورد رشته و آینده اش حرف می زد با من از محیط دانشگاه می گفت ما با هم خیلی روابط خوبی داشتیم مدام از دانشگاه و اتفاقات آنجا می گفت و ناراحت بود که چرا محیط دانشگاه باید اینطور باشد. من عاشق پسرم بودم بعد از او انگار مرده ام بیشتر مادر شهدا مثل کریم بیگی، اعرابی ... همه شان داغون شده اند فقط به امید تغییر و اصلاح زنده ایم و مطمئن هستیم خون بچه هایمان بی ثمر نمی ماند. ما تا آخر ادامه می دهیم این پرونده باید باز بماند و باز خواهد ماند. تا زمانیکه قاتل بچه یمان پیدا نشود و نگویند که جرم او چه بوده دست نمی کشیم. به ما گفتند اگر نهایت مشخص نشد به شما دیه می دهیم ، پدرش هم جواب داد ما دیه نمی خواهیم اگر میلیاردها تومان هم دیه بدهید برای ما بهنود نمی شود ما پیگیری می کنیم که برای جوان دیگری این جنایت پیش نیاید و به خدا واگذار می کنیم که جوابشان را دهند. از هیچ چیز هم نمی ترسیم و تا آخر ایستاده ایم. خداوند هم قول داده وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ خونی که به ناحق ریخته شود انتقامش را خدا می گیرد. اینها با مردم می جنگند با خدا که نمی توانند بجنگند."

پدر بهنود هم در پایان تاکید می کند: "این کشتار یکجا باید قطع شود. ما اهل انتقام گیری نیستیم اما باید مشخص شود آمرین چه کسانی هستند؟ تا کی می خواهند کتمان کنند؟ تا کی می توانند به مردم دروغ بگویند؟ آیا برای همیشه می شود به مردم دروغ گفت؟ تاریخ گواه است که نمی شود. ما هم به خدا توکل می کنیم و وظیفه خودمان را انجام می دهیم و قطعا خداوند یاری دهنده همه کسانی که مظلوم هستند و پایداری می کنند است، ان تنصروا اللّه ينصركم . نباید درجا بزنیم باید سعه صدر و استقامت داشته باشیم و برای طلب حق پیگیری کنیم. قطعا اطلاع رسانی و مصاحبه هم در این مسیر تاثیرگذار است. چه رسانه ها، چه خانواده ها و همه مردم باید در این مسیر تلاش کنند. نشر آگاهی هم وظیفه شما است خداوند به نون و القلم قسم خورده و به حق همان قلم شما باید حق مطلب را ادا کنید. من مطمئن هستم که روزی به آزادی خواهیم رسید زیرا همیشه نمی شود به مردم دروغ گفت و حقیقت را خفه کرد."

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

یاسر یوسف زاده دستگیر شد


صبح داشت تو شهر خرید میکرد، الان تو انفرادی یا زیر کابل داره فکر میکنه 
منبع: جنبش سبز بابل

نامش ندا بود



شنبه بود، روز قبلش یه رهبری تبعاتِ حضور در خیابون و از رو دوشِ خودش به قولی رسما برداشته بود، 
تــــــــــــــَخ. . . .
دختری که سوم بهمن به دنیا اومد و شنبه خونین رفت هدف داشت، 
داد میزدن ندا بمون، گفت نه
گفت بمونم چی رو ببینم؟ اشک رو گونه های مادر سهراب؟ 
فروختن شناسنامه برا رای به قیمت ۱۰۰ هزار تومن؟
بی حوصلگی مردم از ادامه راه؟
بذار برم، خیلی خستم از دنیا

ندا بمون

تولد نداست. . . .

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

دیدار جمعی از خانواده شهدای جنبش سبز با خانواده بهنود رمضانی

بهنود جان
امشب مهمانهای شجاعی داشتیم که با حضورشان به جمع ما انرژی بخشیدند. 
مادر شهید مصطفی کریم بیگی و همسرشهید حسن پور . مادران شجاع و غیوری که نیروی تازه ای به ما بخشیدند

از آنها درس گرفتیم که باید قوی بود و باید در برابر این گستاخان ایستاد و نترسید و از حقوق پایمال شده عزیزانمان دفاع کنیم..

آری عزیزم، شما ها همیشه برایمان زنده اید و باعث آگاهی و روشنی بخشی جوانان ایران زمین شده اید.
  منبع: فیسسبوک شهید بهنود رمضانی

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

تفعلی به دیوان حافظ به یاد بهنود

تفعلی به دیوان حافظ به یاد بهنود گل ما

درسته که نیستی تو جمعمون امشب, اما به یاد تو پارسای مهربونمون برامون گیتار میزنه و یادتو در محفل مون زنده نگه می داریم

سمن بویان غبار غم چو بنشینند, بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند, بستانند

به فتراک جفا دل ها چو بربندند, بر بندند
زلف عنبرین جان ها چو بگشایند, بفشانن

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند, برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند, بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند, در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند, اگردانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر در مانند, در مانند 


چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند, ناز آرند
با این درد اگر در بند در مانند, در مانند

مادر شهید بهنود رمضانی:آخر آزادیخواهی که گناه نیست، حق طبیعی هر انسانی است.

مصاحبه خانواده بهنود رمضانی با فرشته قاضی:



خانواده بهنود رمضانی، دانشجویی که آخرین سه شنبه سال گذشته بر اثر ضرب و شتم نیروهای بسیجی جان باخت، در مصاحبه با "روز" اعلام کردند با گذشت 9 ماه هنوز شکایت انها به جایی نرسیده است.
آنها گفتند با وجود اینکه شاهدان عینی و مردمی که شاهد ضرب و شتم و جان باختن فرزندشان بوده اند در این زمینه گواهی داده و شماره ماشینی که قاتلان بهنود با آن فرار کردند در اختیار مسئولان قرار گرفته اما پی گیری های آنها نتیجه ای نداشته و هر بار به بهانه ای آنها را دست به سر می کنند.
مادر بهنود رمضانی که متاثر از جان باختن فرزندش است در آستانه شب یلدا به "روز" میگوید که شب یلدایشان در غیاب بهنود و در حالیکه قاتلان آزادند تلخ است و هیچ کسی هم حالی از آنها نمی پرسد و همراهی و همدردی نیست....
شب چهارشنبه سوری، یکی از شب های اعتراض بود که از سوی شورای هماهنگی راه سبز امید، سه شنبه های اعتراض نامیده و از مردم خواسته شده بود با حضور در خیابان به حصر خانگی رهبران جنبش سبز اعتراض کنند.
بهنود رمضانی، 19 ساله و و دانشجوی سال اول رشته مکانیک دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل بود که در آخرین سه شنبه سال 89، یکی از این سه شنبه های اعتراض، در میدان 22 نارمک جان باخت. همان زمان پدرش به "روز" گفت که پسرش از سوی موتورسواران به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته، دست، پا و گردن او شکسته، یکی از بیضه هایش ترکیده و جان باخته است.
اما سردار رادان، فرمانده نیروی انتظامی تهران در مصاحبه ای از کشته شدن سه نفر در روز چهارشنبه سوری به دلیل انفجار نارنجک دستی خبر داد؛ برخی سایت های حکومتی هم نوشتند که بهنود رمضانی به علت انفجار بمب های دست ساز که در جیب هایش جاسازی کرده بود جان باخته است اما شاهدان عینی، خانواده رمضانی و پزشکی قانونی این ادعاها را رد می کنند و جز این گواهی می دهند.
ضمن اینکه پزشکی قانونی هم در گواهی فوت صادره، علت مرگ این جوان 19 ساله را "صدمات متعدد ناشی ازاصابت جسم سخت" عنوان کرده است.

صدای ما باشید اینجا همصدایی نیست
اکنون حوری گلستانی، مادر بهنود رمضانی با گذشت 9 ماه از جان باختن فرزندش به "روز" میگوید: هر مناسبتی که می شود داغ ما تازه تر می شود؛ مثل روز اول داغ و تازه است؛ تنها دلخوشی مان به این است که بهنود باعث سربلندی ما شد.اما از شما خواهش میکنم مظلومیت این بچه ها را به جهانیان بگویید؛ صدای ما را به گوش جهانیان برسانید و بگویید که بچه های ما مظلوم و بیگناه کشته شدند؛ آخر آزادیخواهی که گناه نیست، حق طبیعی هر انسانی است.
او می افزاید: اینجا کسی نیست که حتی حالی از ما بپرسد؛ کسی نیامد بگوید دردتان چیست و حداقل با ما همدردی کند. شما صدای ما باشید و به گوش جهانیان برسانید؛ اینجا که همصدایی نیست. آقایان حتی نیامدند بگویند اشتباه کرده اند... هر بار هم که برای پیگیری میرویم فقط میگویند در حال پیگیری هستند و ما را دست به سر میکنند.
مادر بهنود رمضانی از تغییر بازپرس پرونده فرزندش برای سومین بار خبر میدهد و می گوید: اخیرا که پدر بهنود برای پیگیری رفته گفته اند بازپرس پرونده تغییر کرده؛ این برای سومین بار است دقیقا. تا پرونده میخواهد به جایی برسد بازپرس را تغییر میدهند و باز همه چیز از اول شروع می شود.
خانم گلستانی می افزاید: آقای عبدالفتاح سلطانی، وکیل ما بود خیلی زحمت میکشید و پیگیر بود که او را بازداشت کردند. واقعا متاسف ایم از بازداشت ایشان و مسائلی که برای ایشان به وجود اورده اند. آقای سلطانی واقعا زحمت می کشید ولی وکلای دیگر یا قبول نمیکنند یا می ترسند و پی گیری نمی کنند. طبیعی هم هست وقتی می بینند نسرین ستوده و آقای سلطانی و وکلای دیگری که به داد مامی رسیدند در زندانند آنها هم می ترسند. دلشان با ماست اما کاری نمی توانند بکنند. ما هم رجوع میکنیم به بالاترین وکیل مان که خدا است و مطمئن ایم او جواب ما را خواهد داد.
او با اشاره به اینکه آزادی بهایی دارد می گوید: آخر تا کی باید جوان های ما خون بدهند تا کی باید این بها را بپردازیم؟ امشب شب یلدا است بهنود من عاشق سنت های ایرانی بود و در یکی از سنت های ایرانی یعنی چهارشنبه سوری شهید شد، او عاشق شب یلدا بود برای ما ساز میزد و میخواند حالا او کجاست؟ قاتلانش آزاد در این شب در کنار بچه هایشان می نشینند و ما داغدار بچه مان هستیم. چطور می توانند؟ وجدان ندارند؟ چطور توی صورت بچه هایشان نگاه میکنند؟ چطور دست های خونین شان را بر سر بچه هایشان می کشند؟
او می افزاید: یلدای همه مبارک و یلدای ما خالی از بهنود است ولی کاش فراموش نشود چه دسته گل هایی پر پر شدند و....
مادر بهنود رمضانی می گوید که تنها به این امید زنده است که روزی دادرسی ای عادلانه را شاهد باشد و قاتلان فرزندش در دادگاه حضور یابند. او میگوید: امیدوارم زنده باشم و ازادی ایران را ببینم که این ازادی یعنی به ثمر نشستن خون های به ناحق ریخته شده فرزندان ما.
خانم گلستانی پیش از این نیز به "روز" گفته بود: قاتلان را معرفی کنند و پیش من هم بیاورند. من که نمیخواهم آنها اعدام شوند، من که خوشحال نمی شوم کسی دیگر حیاتش را از دست بدهد.من که نمی توانم حیات کسی را از او بگیرم که خدا داده این حیات را و فقط خودش می تواند بگیرد. من با اعدام مخالف ام و اصلا نمی توانم چنین کنم و مثل خودشان شوم. من فقط میخواهم معرفی کنند و بپرسم که چرا؟ به چه گناهی آخر بچه مرا کشتند؟ چه کسی به آنها دستور داد بچه مرا بکشند؟ چه کسی زمینه را برای کشتن بچه من فراهم کرد؟ باید آنها رسوا شوند. به خدا من جز رسوایی آنها و آرامش و امنیت مردم هیچ نمیخواهم. میخواهم اوضاع درست شود قاتلان و آمران معرفی و مجازات شوند و دیگر کسی نتواند بچه ای را بکشد و مادر و پدری را داغدار کند. بچه های مردم که بیرون می روند به سلامت برگردند. هیچ پدر و مادر داغدار جگر گوشه اش نشود و برای همین است پی گیری میکنم دیگر بهنود من که بر نمیگردد اما اینقدر پی گیری میکنم تا به سهم خودم نگذارم هیچ مادر و پدری داغدار شوند. داغی که در دل من است در دل هیچ مادری نباشد و...

میخواهند صدای کسی در نیاید
مادر بهنود به شدت متاثر است و توان ادامه صحبت ندارد اما پدر بهنود مصاحبه را ادامه میدهد و به "روز" میگوید: 9 ماه گذشته و پیگیر یهای ما هیچ نتیجه ای نداشته؛ خیلی واضح است چرا و تا این روند است به نتیجه هم نخواهیم رسید. شاهدان عینی و مردمی که در محل حضور داشتند گواهی داده اند، برگه پزشکی قانونی هست و شماره ماشینی که قاتلان بچه ام با آن فرار کرده اند در اختیار اقایان است اما حتی این ماشین را هم توقیف نکرده اند و به ما نمی گویند ماشین متعلق به چه کسی و چه ارگانی بوده. خب مشخص است چه کسانی بوده اند. وقتی به راحتی می آیند پارچه های سیاه و پالاکاردهای ما را پایین می کشند و پاره میکنند و همسایه ها را تهدید میکنند مشخص است از کجا حمایت می شوند.
او با اشاره به بازداشت وکیل پرونده شان می گوید: بازداشت آقای سلطانی را ببینید همین نشان میدهد که میخواهند هیچ چیزی پی گیری نشود میخواهند صدای کسی در نیاید و کسی نپرسد چرا. وگرنه همه میدانند در روزهایی مثل چهارشنبه سوری چه نیروهایی به کدام مناطق اعزام می شوند.
پدر بهنود رمضانی می افزاید: من به کمیسیون امنیت ملی مجلس، کمیسیون اصل 90 مجلس، دفتر شورای عالی قضایی، دفتر کمیته حقوق بشر قوه قضائیه و هر جایی که فکر بکنید رفته ام اما همه فقط می گویند داریم پی گیری میکنیم. با گذشت 9 ماه تنها تغییری که در پرونده ما اتفاق افتاده تغییر هر از چند گاه بازپرس پرونده است وبس.
پرونده شکایت خانواده بهنود رمضانی در دادسرای ویژه قتل در آذری است؛ حوزه 4 بازپرسی و پدر بهنود میگوید: مردمی که شاهد بوده اند گواهی داده اند که کسانی که بچه مرا به قصد کشت کتک زدند بیضه اش را ترکاندند و گردن و دست و پایش را شکستند و... همه ماسک بر صورت داشتند و لباس پلنگی برتن و باتوم به دست داشتند.
آقای رمضانی می افزاید: ما از قاتلان بچه ام کینه ای نداریم، از عاملان قتل بهنود کینه نداریم و نیمخواهیم که قصاص کنیم، نمیخواهیم که بکشیم. این خشونت باید جایی تمام شود اما از آمران قتل بچه ام سئوال داریم و می پرسیم آیا می توانند شب راحت بخوابند؟ وجدان ندارند؟ آخر به چه گناهی بهنود را کشتند مگر بهنود چه جرمی مرتکب شده بود؟ او جزو استعدادهای درخشان کشور بود. فقط به ما بگویند چرا و چطور توانستند؟

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

نامه صریح فیس بوک 25 بهمن... زمان برخواستن است، جنبش سبز به بلوغ سیاسی خود نزدیک می شود

راه سبز منو تو هستیم
ادامه دهنده اش منو تو هستیم
ادامه میدهیم پس هستیم
----------------------------
ظهور شبکه های اجتماعی جدید طلیعه شروع گفتمان تازه ای بود. رسانه-شبکه هایی چون فیس بوک در سالهای اخیر در رده های مختلف از برنامه ریزی برای یک مهمانی خانوادگی گرفته تا سازماندهی یک تظاهرات امکانات وسیعی را در اختیار ما قرار داده اند. این ابزار علاوه تسهیل نشر آرا، امکان ظهور نیروهای خارج از چارچوب قدرت را در مقام نیروهای موثر در تغییر فراهم آورده اند. چنین است که جوانی در مصر یا گروهی در سوریه با استفاده درست از این امکانات نه تنها بلای جان دستگاه سرکوب می شوند بلکه جعرافیای نیروهای سیاسی مخالف رژیم را نیز متحول می کنند.
با مطالعه این چارچوب و شناخت امکانات از پیش موجود بود که گروه 25 بهمن کار خود را آغاز کرد. 90 درصد اصلی گروه بیشتر از نسل دهه شصت می باشند که اکنون در مقام اساتید جوان دانشگاه یا دانشجویان رده تحصیلات تکمیلی مشغول تدریس و تحصیل اند. ما بیش از چهار سال در پروژهای تحقیقی متفاوت با هم کار و همفکری کرده ایم، شرایط ایران را از نزدیک تجربه می کنیم و هر کدام در ده سال اخیر طعم زندان، شکست و پیروزی را با میلیونها تن از برادران و خواهران خود چشیده ایم. در کنار این اعضای اصلی، گروه ادمین ها قرار می گیرند. اعضای گروه ادمین ها در سه ماه اخیر در حال تغییر بوده است. این دوستان بیشتر فعالین شناخته شده سیاسی و مطبوعاتی می باشند. تصمیمات از درون نظرسنجی و مشورت با کاربران بیرون می آید، در گروه درباره آنها مطالعه می شود و سپس به گروه ادمین ها (که با گروههای سیاسی سبز در تماس اند) ارسال و پس از دریافت نظرات نهایی، جمع بندی و اعلام می گردند.
زمان شروع کار صفحه، پدیده نوظهور صفحات فیس بوکی از ماهها پیش توسط ما مطالعه شده بود. در آن موقع چهار صفحه مهم یعنی صفحات تونس، مصر (نمونه های موفق)، یمن و سوریه (که در آن زمان با سی هزار عضو جزو نمونه های ناموفق محسوب می شد) ارزیابی و مهندسی معکوش شده بودند. پس از انتشار بیانیه آقایان موسوی و کروبی در دو روز ما برنامه راهبردی صفحه را تا روز 25 بهمن در قالب چهار مرحله تولید محتوا و سه مرحله شبکه سازی آغاز کردیم. طرحی که در روز 25 بهمن اجرای آن به پایان می رسید تا پس از بررسی نتیجه و مشکلات پلان قبلی چارچوب جدید مشخص شود. از روز اول برای کمک به اجرای برنامه هایی که مهندس موسوی و کروبی اعلام می کردند وارد صحنه شدیم و گسترش شبکه های فعال جنبشی و فضایی برای ارتباط آزاد و امن برای تبادل نظر محورهای فعالیت های ما بود.
علیرغم ارتباط با فعالان و گروههای سیاسی مختلف هیچیک از اعضای اصلی در هیچ گروهی سیاسی عضویت نداشته و ندارند. از زمانی که به سن قانونی رای دادن رسیدیم، رای دادیم، مطالعه کردیم، نوشتیم، تظاهرات رفتیم، دستگیر شدیم و عده ای از عزیزان یا رهبران سیاسی را هم دوست داشتیم اما عضو نهادی نبودیم. چهار مساله همیشه برای ما مهم بوده است: تخصص (اعضا در حوزه های علوم اجتماعی، هنر و کامپیوتر فعالند)، استقلال، صداقت و ایستادگی. تا روز 25 بهمن 32 درخواست مصاحبه از خبرگزاری های خارجی از سی ان ان تا الجزیره را رد کردیم و تا پایان نیز این کار را ادامه خواهیم داد زیرا مخالف فیگورسازی (مانند وائل غنیم در مصر) بودیم و آن را عملی سبز نمی دانستیم، محرک ما جنبش بود نه آینده سیاسی یک فرد، الگوی ما همان رهبر رادیویی آنلاین در لیبی بود که هفته های تنها منبع اطلاعاتی برای تمام دنیا بود و در سکوت بدون آنکه کسی نام او را بشنود به شهادت رسید، نه یک مصری بازاریاب گوگل. با بیشتر فعالان عرب نیز در ارتباط منظم بوده و سعی کرده ایم تجربیات آنها از خیابانهای قاهره و سوئز تا درعا و بنغازی را از نزدیک دنبال کنیم.
همانطور که گفتیم فیس بوک صدایی در اختیار بدنه و مردم قرار می دهد که گاهی مورد توافق اصحاب قدرت نیست. اولین مواجهه جدی ما با این مساله شب 25 بهمن بود. روایت اتفاقات این شب یکی از مسائل پیچیده ای است که صفحه به سلامت از آن گذشت و تابحال طرح نشده است.  دستگیری موسوی و کروبی و قطع ارتباط با ایشان پس از 25 بهمن همه را با یک خلا جدی مواجه کرد خلائی که تا به حال پر نشده است. مساله ای که در همان شب 25 بهمن برای ما آشکار شد. بعد از روز 25 بهمن تشخیص ما این بود که ماندن در بیرون در شب 25 بهمن بسیار خطرناک است اما امکان طرح پیشنهاد ادامه تظاهرات در روز بعد یعنی بیست و شش بهمن وجود دارد. سابقه روزهای بعد از انتخابات، وضعیت مصر، بیانیه بی سابقه موسوی و تجربه روزهای بعد از انتخابات ما را به این نتیجه رسانده بود. از میان فعالان سیاسی سبز نیز عده ای مخالفت و عده ای دیگر موافقت این مساله بودند. در نهایت، تصمیم به انتشار یک نامه به صورت پیشنهاد گرفتیم: مانند روزهای بعد از انتخابات تظاهرات یک روزه قابل تبدیل به رالی اعتراضی است. سرنوشت حسنی مبارک در انتظار دیکتاتور است.راه خود را فردا نیز ادامه می دهیم. پس از جمع بندی، مساله انتشار نامه با گروه ادمین ها (مطابق رویکرد صفحه که در ابتدا گفتیم) مطرح شد. اما در کسری از ثانیه در سپیده دمان 26 بهمن صفحه از دسترس ما خارج گردید...
 با توجه به اهمیت مساله امنیت اعضا از قبل تمهیدات لازم را اندیشیده بودیم و امکان هک شدن صفحه تقریبا وجود نداشت. اما این کافی نبود. در 5 دقیقه نامه ای به یکی از خبرنگاران مستقل و بنام در رسانه های جهانی که با یکی از اعضا گروه آشنا بود ارسال و از ایشان خواهش کردیم مستقیم به تیم امنیتی فیس بوک فرستاده جواب را به سرعت پیگیری نمایند. جواب نامه ما ممکن بود با تاخیر همراه باشد و پیگیری فرد مورد نظر می توانست کار را تسهیل کند. قسمتی از نامه چنین بود: "... لطفا در صورت دخالت عامل خارج از دسترس گروه ادمین ها ( یعنی هک شدن) بازگردان صفحه به ما یا بلاک کردن آن پیگیری شود. در غیر این صورت تا روشن شدن نهایی مساله، امکان ارسال، حذف یا دسترسی به اطلاعات کاربران غیر فعال گردد..." جواب نامه خیلی سریع به ما ارسال شد :"یکی از ادمین های صفحه شما را حذف کرده! بنا به قانون فیس بوک تا اثبات این موضوع ما نمی توانیم دخالتی در آن داشته باشیم... اما با توجه به اتفاق مشابهی که برای گردانندگان صفحه تونس افتاده بود و امکان به خطر افتادن کاربران، امکان ارسال مطلب یا کنترل اطلاعات شخصی غیرفعال شد." صفحه 25 بهمن مانند ما در صبح بیست و ششم بهمن یخ زده بود... نامه های پی در ما به ادمین ها بی جواب می ماند تا اینکه ایمیل کوتاهی دریافت نمودیم که این کار با صلاحدید --- صورت گرفته و در این باره به زودی تصمیم گیری خواهد شد...کاری که دولت احمدی نژاد با سبزها کرده بود، گروهی از خودمان تکرار می کردند...دزدی رای و نظر...
با واسطه، نامه ای به یکی از افرادی که می دانستیم امکان ارتباطشان با مهندس موسوی زیاد است ارسال و اتفاق را توضیح دادیم. پاسخ ایشان چنین بود که متاسفانه فرصت آشنایی با شما را نداشته ایم. هر گونه تماسی با آقای موسوی نیز از دیشب قطع شده است و در فرصتی کوتاه امکان مشاوره با نزدیکان ایشان وجود ندارد. اگر نظر شخصی من را می خواهید باید بگویم، اتفاقی که برای شما افتاده با هر منظوری که بوده باشد در تضاد با اندیشه های آقای موسوی است...
جواب را گرفته بودیم، اتفاق ربطی به گروه آقای موسوی نداشت. پس از تصمیم گیری در گروه و هماهنگی ها انجام شده با برخی از رسانه ها و فعالان سبز نامه ای با این مضمون به گروه مزبور ارسال شد: تا ساعاتی دیگر نماینده ما در خارج برای اولین بار در ارتباط مستقیم در برنامه --- که از کانال تلویزیونی --- پخش می شود شرکت خواهد کرد. زمان بازگویی حقایق فرا رسیده است...
یک ساعت پس ار ارسال این نامه و در ظهر 26 بهمن پس از حمایتهای گروهی از دوستان صفحه به ما برگردانده شد. در سه روز آینده صفحه 25 بهمن به طور حقوقی به ثبت رسید تا علاوه بر دولت کودتا دست عده ای دیگر نیز از آن کوتاه شود. همانطور که از روز اول گفته بودیم درهای ما برای همه باز بود اما هدف داشتیم، هدف ما با میلیونها ایرانی دیگر هم تفاوتی نداشت و نمی توانستیم آن را قربانی مطامع هیچ فرد یا  گروهی بکنیم. آنها نک سوزنی نمی توانستند از صداقت ما در عمل و نظر ایرادی بگیرند پس رده های زیر به فعالیت پرداختند. مسائلی که ما به دلیل اهمیت اتحاد به هر شکلی درباره آنها سکوت کرده بودیم:
-          ایجاد صفحات مشابه با حمایت و بدون حمایت مستقیم برای آلترناتیو سازی، ایجاد هیاهو و آشفتگی میان نیروها
-          تماس با فعالان سیاسی و درخواست قطع رابطه با ما و نیز آنلایک کردن صفحه
-          ارسال پیام در روزهای 27 و 28 بهمن به بسیاری از خبرنگاران در مطبوعات خارجی
-          شایعه سازی در رده های مختلف، بدون اسم و با ساختن وبلاگهای جعلی و ارسال به بالاترین
-          حذف پوشش اخبار 25 بهمن به طور کامل
و...
در آن زمان دلیل این اتفاق را شیوه مستبدانه تصمیم گیری آنها ارزیابی می کردیم اما کم کم زوایای دیگری از این مساله برایمان آشکار شد. اجازه دهید ادامه سخن را کوتاه و به زمانی دیگر بسپاریم تنها چند جمله را از برادران و خواهران خود به یادگار داشته باشید: به جز به شخص موسوی و کروبی، نظر قاطع شورای راه سبز (نه افرادی که خود را اعضا یا وابستگان آن معرفی می کنند بلکه بیانیه رسمی شورا) که در وب سایت های معتبر منتشر می شود به رهبری هیچ کس اعتماد نکنیم. فراموش نکنیم همانطور که موسوی می گوید "هر ایرانی یک رهبر است" پس ساکت ننشینم، سبز و غیر سبز ندارد. اگر گروه، وب سایت یا شخصی  دروغ گفت یا به مردم پشت کرد هیچگاه به او اعتماد نکنیم. هدفمان را با اخباری را که به یکباره در شبکه های اجتماعی (فیسبوک، بالاترین، سبزلینک و...) برجسته می شود از یاد نبریم. آزادی مهندس موسوی و کروبی یکی از اولویتهای ما باشد. اگر چه ما نیر به مانند بسیاری از شما با نظرات این بزرگواران در مورد برخی از مسائل اختلاف نظر داریم و روزی که رای سبزی به ایشان دادیم به اینکه تا چه اندازه در راه خود ثابت قدم خواهند ماند اطمینان نداشتیم اما اکنون شکی نداریم که در شرایط فعلی کسی به جز آنها شایستگی قرار گرفتن در مقام هدایت جنبش را تا روز آزادی ندارد. شایعاتی که برعلیه یاران موسوی نیز گفته می شود دروغ است...
درباره صفحه 25 بهمن علیرغم مشکلات زیاد ذره ای از راه خود باز نخواهیم نگشته ایم و به سخنانی که روز اول گفته ایم پایبند خواهیم ماند: اسم نداریم زیرا یکی از شما هستیم تا جایی که در کلاس یا خیابان اگر ما را ببینید از کنارمان رد شده هیچ چیزی نظر شما را جلب نخواهد کرد، ما بیشماریم، پیروزیم و همه با هم هستیم. نه یک حرف کم و نه یک حرف بیش..

اما درباره سه شنبه های اعتراض: (http://www.facebook.com/note.php?note_id=131270480276290)
در زمان اعلام سه شنبه های اعتراض این طرح مدعیان بسیاری یافته بود! آنها در کمال ناباوری نام ما را حذف کرده بودند. اما چه باک، مبارزه تازه در جبهه ای دیگر نیز برای گشوده شده بود، نام ارزانی نامداران. باید اعتراف کنیم، از مطالعه تا انتشار بیانیه سه شنبه های اعتراض کار اعضای اصلی گروه 25 بهمن بود. پس از آماده شدن طرح آن را به گروهی از فعالان سیاسی و هنرمندان فرستادیم و اگر چه عده ای از آن عزیزان عضوی از گروه نبودند با گشاده رویی حاضر به حمایت از آن شدند و در فیلمهایی حمایت خود را اعلام کردند. در نهایت شورای راه سبز با حمایت خود از این طرح نقطه پایانی نهاد بر تمامی بحثهای جاری در آن روزها.
حال که که بسیاری ایرادات اساسی به این طرح می گیرند و طرح در اصطلاح بی صاحب شده نوبت دفاع از آن برای ما فرا رسیده است که برای حق طلبی آمده ایم نه فرصت طلبی. اگر اشکال و اشتباهی بود هم می پذیریم.
برای بررسی موفقیت یا شکست این طرح بیایید نگاهی به اتفاقات آن روزها بیاندازیم. پس از دستگیری موسوی و کروبی نه تنها در اصطلاح ترمز تظاهرات مردمی کشیده شد بلکه با تکرار برخی اشتباهات ضربات دیگری نیز به آن وارد آمد. اگر به خاطر بیاورید شعار "برای خرید عید به بیرون می رویم" شعار طرح شده برای آن روزها بود. دلیل طراح این شعار جلوگیری از به خشونت کشیده شدن راهپیمایی اعلام شد. این مساله برای ما جای سوال داشت. زمانی که یک بسیجی یا مامور به تظاهرکننده ای حمله می کند مگر ابتدا دلیل بیرون آمدن او را می پرسد؟ علاوه بر این، اگر دلیل خاصی که برای اعلام راهپیمایی معرفی می شود اینقدر مهم است پس چرا تظاهرات 25 بهمن (تظاهراتی که قرار بود در حمایت از مردم مسلمان مصر و تونس برگزار شود! مردمی که در آن روزها مورد حمایت رژیم هم بودند) سرکوب شد؟ نیروهای کودتا قرار بود با لبخندی عقب بکشند آنگاه ما گلی تقدیمشان کنیم. ما درست یا غلط با یکسان انگاری تجربه خودمان و مصر و تونس پا به خیابان گذاشته بودیم و با این ایده ها خالی از هدف و در اصطلاح غیرفعال می شدیم. منظور ما خدای ناکرده خشونت ورزی نیست بلکه توهم حرکتهایی این چنین است که اتفاقا خشونت را متوجه ما می کند. نتیجه 1 اسفند قابل پیش بینی بود: نیروهای کودتا چند برابر شدند، به هر جنبده ای حمله می کردند و ما نیز که برای خرید رفته بودیم، خرید نکرده بازگشتیم...دوستان، روح یک جنبش مانند روح یک کودک می ماند، زمانی که به هیجان بیاید لقمه از دهان هر پدری می رباید و می تواند هر سدی را از پیش روی خود بردارد اما زمانی که بهانه گیری کند هیچ مادری نمی تواند آرامش نماید.
مشکل اساسی دیگر 1 اسفند اعلام نکردن آدرس بود. نیروهای برای خرید رفته بی هدف در شهر پراکنده شدند تا امکان تکرار 25 بهمن به حداقل برسد. جنبش داشت از نفس می افتاد و نیروهای سرکوب کودتا مشغول سازماندهی مجدد و تجدید روحیه بودند.
پس از آن دستگیری موسوی رسما تایید شد اما برای بسیاری از تصمیم گیرها 1 اسفند به طور غیر رسمی پایان فاز تظاهرات مردمی اعلام شده بود.  ما می خواستیم دخالت نکنیم اما به وضوح می دیدیم عدم دخالت و ساکت ماندن پذیرش سنگین سکوتی است که برخی فعالان سیاسی وابسته به بهای از دست ندادن موقعیت به جان خریده اند. اگرچه با برنامه گی پس از 25 بهمن، عملا شانس موفقیت کاهش یافته بود اما نمی توانستیم ساکت بمانیم و تلاشی نکنیم زیرا سکوت به معنای پایان فاز تظاهرات 25 بهمن بود. عدم اعلام سه شنبه ها به معنای قطع صدور بیانیه از سوی همگان نیز بود.
در طرحی که از سوی ما آماده شد سعی کردیم با رعایت نکاتی هم خطرات ممکن برای خودمان در خیابان را کاهش دهیم و هم برخی خلاها را پر نماییم. برعکس ناآرامی های تونس اتفاقات مصر کاملا برنامه ریزی شده شروع شد. آنها به یک محرک برای آغاز نیاز داشتند، اتفاقات تونس محرک معجزه آسایی بود که در اختیار مخالفان مصری قرار گرفته بود. در ایران هم این مساله توسط آقای موسوی تشخیص داده شد و با جسارت شخصی ایشان اعلام شد. درایتی که متاسفانه به خطر افتاده است. پلان حرکت مصری ها برای شروع از برنامه ای که قبلا آلمانی ها در فرو ریختن دیوار برلین استفاده کرده بودند، اقتباس شده بود. آنها از ابتدا روز جمعه را برای تظاهرات هر روزه انتخاب کردند. اما دقت کنیم که تظاهرات هفتگی تا زمانی ادامه می یابد که نیروهای مردمی بیشتری جرات حضور در خیابان را بیابند. اغلب، تظاهرات روزهای اول با تعداد کم برگزار می شود اما  درهفته های بعدی گسترش می یابد. زمانی که میزان حضور به تعداد پیش بینی شده رسید به سرعت به سوی تظاهرات روزانه حرکت می شود. آغاز تظاهرات روزانه با برگشت نیروهای نظامی فرسوده شده به سوی مردم توام می شود. هدف نهایی این طرح ایجاد اصلاح اساسی در هیات حاکمه بود. فراموش نکنیم حتی زمانی که به دنبال چانه زنی برای احقاق حقوق مردم با رژیم هستیم باید آنها را با احساس خطر جدی مواجه کنیم در غیر اینصورت اساسا دلیلی ندارد که سخن ما را بپذیرند.
لازم به ذکر است که پس از مصر و ایران برنامه اعتراضی هفتگی در سوریه نیز دنبال می شود. کشوری که کوچکترین تحرک سیاسی در آن را هیچ کس پیش بینی نمی کرد. در کشورهای عربی نماز جمعه از احترام خاصی برخوردار است. استفاده از این روز برای ما کم بازده و پرهزینه بود زیرا در روز تعطیل کنترل شهر و بستن خیابانها برای حکومت سهل است و کلا استقبال زیادی هم از نماز جمعه صورت نمی گیرد.
دلیل انتخاب سه شنبه همزمانی آن با روز جهانی زن در سه شنبه دوم و چهارشنبه سوری در سه شنبه سوم بود. این طرح اهداف زیر را دنبال می کرد:
-          ما هنوز از به خیابان رفتن های خود اهداف مشخصی نداریم. هنوز نمی دانیم بازده تظاهرات و از جان گذشتگی ما چه می تواند باشد؟ کسی هم آن را نمی داند که به ما توضیح دهد! هر بار با تعداد زیادی بازداشتی و شهادت جوانان بیگناه به خانه باز می گردیم. سه شنبه های اعتراض سعی در پوشش این مساله داشت، هدف اش را اعلام می کرد: هر هفته تا تبدیل تظاهرات هفتگی به هر روزه پس از روز چهارشنبه سوری. نتیجه معلوم بود، زمان تغییرات اساسی در حکومت فرا رسیده است. در صورت اجرای موفق آماده تبدیل آن به روزهای بیشتر بودیم. مساله ای که با روحیه اکنون...
-          هدف مشخصی برای هر روز نیز تعیین شد. در نامه ما آمده بود که ما از ابتدای جنبش سبز به دنبال برخی اهداف مانند آزادی بیان، آزادی زندانیان سیاسی، بهبود وضع اقتصادی و... بودیم. در کنار آن اهداف، اعتراض به حصر رهبران در سه شنبه اول، حمایت از حقوق زنان در سه شنبه دوم ، به رسم بیانیه نویسی به عنوان اهداف دیگر اعلام شدند. البته کیست که هدف اصلی را نداند؟
-          امکان فرسودگی نیروهای رژیم یکی از مهمترین اهداف این طرح بود. دقت کنیم آنچه این نیروها را فرسوده می کند ادامه یک برنامه منظم است. سرباز یا نظامی که امروز برای سرکوب خواهران و برادران خود به خیابان می آید باید در یاد داشته باشد که هفته های بعد نیز این کار را تکرارمی کند. آنگاه ممکن است از سرنوشت محتوم بترسد. به چند دلیل ما به این مساله امیدوار بودیم. یکی از مهمترین تفاوتهای ظاهری نیروهای سرکوب پس از 25 بهمن حضور آنها با ماسک بود. اتفاقی که قبلا سابقه نداشت. آنها از شناسایی چهره خود می ترسیدند. یادمان باشد مساله شیوه پوشش نظامی مساله ای بسیار جدی در این نیروهاست. هیچ بسیجی یا پلیسی نمی تواند با صلاحدید شخصی، لباس فرم را تغییر دهد. حتی جا گذاشتن یا استفاده نکردن کلاه می تواند هزینه سنگینی برای آنها داشته باشد. این به این معنی است که باری استفاده از ماسک از نیروی مافوق دستور صادر شده بود یا افراد در استفاده از آن آزادی داشتند. دلیل این موضوع افزایش نارضایتی میان نیروهای نظامی بدنه بود. اتفاقات مصر، ترس از شناسایی و بی آبرو شدن میان همسایه ها و زن و فرزند بهانه ای برای اعتراض به نیروهای بدنه داده بود. فراموش نکنیم بدنه سپاه و ارتش از مردم اند و از وضع موجود ناراضی هستند. اگر از طریقی با یکی از آنها آشنا هستید و می توانند سفره دلشان را در حضورتان باز کنند این مساله را مشاهده خواهید کرد. در دوم خرداد هفتاد و شش و انتخابات ریاست جمهوری بعدی (یعنی از آخرین انتخاباتهای سالم در اجرا) آرا خاتمی در اکثر حوزه های رای گیری در بسیاری پادگان ها و مناطق مسکونی که نظامیان و خانواده هایشان در آنها ساکن بودند بالای 70 درصد بود.
-          سه شنبه های اعتراضی یک تغییر گفتمانی در شیوه های اعتراضی بود. تظاهرات مناسبتی به اعتراضات منظم تبدیل می شد و این تغییر جدی به معنای خطر بزرگی برای حکومت بود. در عین حال افقهای تازه ای مقابل ما نیز می گشود.
-          تظاهرات روز زن برای ما از برخی جهات بسیار مهم بود. این حضور فعالان حقوق زنان را به طور جدی وارد مساله برنامه ریزی، گروه سازی، جذب حمایت خارجی و... برای جنبش می کرد. دقت کنیم بر خلاف بحثهای رایج، ما اعتقاد داریم و به چشم خود دیده ایم کارگران، زنان و... همیشه در صحنه حضور داشته اند. اتفاقا جنبش سبز همه ما را با هم به صحنه کشاند و متحد ساخت. اما بر خلاف نیروهای مردمی، یک فعال سیاسی تا زمانی فعال است که زمینه فعالیت و انگیزه ای برای مشارکت باشد. این انگیزه دادن از آنجا شروع می شود که ما در عمل به آنها اعلام کنیم جزو نیروهای تصمیم گیرند. این اتفاق در سه شنبه دوم افتاد و شورا اختیار برنامه ریزی را به فعالان زن سپرد به یکباره جلسات پی در پی میان آنها شروع شد، دوباره همدیگر را بیش از پیش یافتند و از جزئیاتی مانند اعلام مسیر تا هدف را برای ما ترسیم کردند.
اعلام و توضیح این مسائل به مردم و بسیاری مسائل دیگر از الزامات این طرح بود. متاسفانه بسیاری از آنها که در مقام تصمیم گیری هستند یا در رسانه ها حضور دارند این مساله را نادیده گرفتند. از کودکی؛ از مدرسه تا خیابان به زبان دستوری خو گرفته ایم. هنوز عادت نشده مساله ای به ما توضیح داده شود، توضیح بخواهیم، آنگاه قبول می کنیم، سوال کنیم و یا رد کنیم. در این حالت زمانی که قبول کنیم پایش می ایستیم...
این طرح به اهداف اولیه نرسید اما به نظر ما موفق بود. علیرغم جفنگیات هر روزه کیهان، رژیم از مساله تظاهرات منظم و این تغییر گفتمانی ترسید. اولین نتیجه آن این بود که موسوی و کروبی که به احتمال زیاد در زندان بودند به خانه منتقل گردیدند. دقت کنیم رژیم برای دستگیری موسوی و کروبی نزدیک 20 ماه دل دل کرده بود. احتمال خطر تا مغز استخواتشان نفوذ کرده بود. حتی در جلسه ای که بعد از 25 بهمن در این باره تشکیل شده بود رئیس قوه قضائیه با تیم احمدی نژاد به شدت درگیر شدند. اعتراف به افتضاحی به این بزرگی (یعنی خارج کردن سران از زندان) برای آنها مانند اعتراف به شکست بود. تا آن زمان جنبش سبز آنها را وادار به کنش جدی نکرده بود پس برای پوشش اشتباه خود و جلوگیری از ایجاد شادی میان مردم که می توانست ما را فعالتر می کند، با صرف میلیونها دلار و اجیر کردن برخی نیروهای به ظاهر دوست در داخل و خارج سعی کردند با جنگ روانی گسترده ای که در این سطح در دو سال اخیر بی سابقه بود توپ را به زمین ما بیاندازند. به طرز عجیبی هیچ کس نگفت این یک موفقیت است پس بیایید چهارشنبه سوری را باشکوه تر برگزار کنیم بلکه از تهران تا استودیوی صدای آمریکا همه این گروه یک جمله را تکرار می کردند: چون کلمه خبر دستگیری موسوی را تصحیح کرده پس خائن است و نیروهای اطلاعاتی در آن نفوذ کرده اند! صادق است یا خائن؟ شما چه؟ اگر یادتان باشد قبل از چهارشنبه سوری بود که به یکباره تبلیغ آن روز برخلاف بیانیه شورا متوقف شد، حتی اخبار این روز با ساعتهای تاخیر منتشر گردید.
عده ای از آقایان در تهران گفتند آنهایی که 25 بهمن آمدند بیرون فتنه گرند و عده ای دیگر در لندن دم از سلامت اقتصادی خامنه ای زدند... موسوی در حصر ماند زیرا پشت میز، معامله ناجوانمرانه ای صورت گرفته بود، ثمن معامله جنبش سبز بود و نتیجه؟ کافی ایست به اتفاقات پس از آن بیاندیشم... موسوی و کروبی در زندان ماندند، با مراسم پدر موسوی آنگونه برخورد شد، حتی یک نفر از دوستان در خارج یک مراسم سمبولیک ترحیم (از مراسمی که برای زندانیان عزیز به طور همزمان در 30-40 شهر گرفته می شود) هم برگزار نشد و همزمان اولین نشانه های تصمیم برای شرکت در انتخابات به گوش رسید... گفتن از ما بود، تصمیم با شما. بیایید اتفاقات ماه پیش را مرور کنیم، آنگاه می توانیم از بلاهایی که قرار است ماه بعد به سرمان بیاید جلوگیری کنیم!
به نظر ما بیانیه آخر موسوی دعوت غیرمستقیم به آن چیزی بود که مردم سالها می خواستند :"فرعونیان زمانی صدای ملت را می شنوند که دیر شده است" فرعون کیست؟ ..."اتفاقاتی که در شهرهای مصر شاهدیم از خیابانهای تهران آغاز شد" اتفاقات مصر دقیقا نامش چه بود؟ "حاکمان ظالم سرنوشتی مشابه دارند..." پس از این بیانیه بود که بسیاری تنهایش گذاشتند اما مردم صدای او را شنیده بودند و مردان خدا را چه باک از تنهایی...
درباره روزکارگر به اختصار اشاره می کنیم که یکی از دلایل مهم اعتراضات دامنه دار در مصر و تونس فعال بودن جنبش و شبکه کارگری بود. به همین دلیل حتی اگر در قاهره اعتراضات کاهش می یافت در اسکندریه و سوئز ادامه پیدا می کرد. ما نیز به ایجاد زمینه برای فعالان کارگری نیاز داریم. همان مساله که در روز زن نیز به دنبال آن بودیم. بیانیه های مختلف حمایت گروهها و مردم (حتی در اینترنت) مقداری توقع فعالان را مرتفع کرده است. برای ادامه این راه باید رسانه های سبز نه تنها به پوشش اخبار کارگری بپردازند بلکه باید بیش از پیش مطالبات آنها وارد برنامه های جنبش در سطح کلان دارد. امروز در نهایت سرور دیدیم که یکی از وبسایتهای متعلق به گروهی از فعالان کارگر جوابی به این پرسش که "روز کارگر موفق بوده یا نه؟" داده است که بسیار همسنگ نظرات ما بود. از این عزیزان سپاسگذاریم. ما همه با هم هستیم.   http://rahekargar.wordpress.com/2011/05/02/62471/
در پایان باید عرض کنیم ، به نظر ما میراث 25 بهمن سرمایه ای برای جنبش است. علاوه بر این هنوز می توان از آن در راه اهدافی مردمی که داریم استفاده کنیم. لزوم این کار، بررسی مساله 25 بهمن تا خرداد ماه است، ماهی که جنبش سبزدر آن متولد شده است پتانسیل تبدیل شدن به ماه بلوغ جنبش را نیز دارد. دقت کنیم اتفاقی که در روز 25 بهمن افتاد محصول همگرایی، اتحاد و فعالیت گروه بی شماری از مردم در کنار فعالان سیاسی در اقصا نقاط جهان بود. از پسر جوانی که در اتوبوس درباره آن روز اطلاع رسانی می کرد تا دختر دانشجویی که از خارج هر روز برای اطلاع رسانی با ایران تماس می گرفت در آن دخیل بودند. در روزهای پیش از 25 بهمن به جرات شاهد نهضت اطلاع رسانی بی سابقه ای بودیم که در جنبش سبز نظیر نداشته است. نیروهای فعال مردمی پس از گذشت دو سال باتجربه تر شده اند. تمامی این مسائل کابوسی برای دولت کودتاست. به جرات بگوییم شکاف فعلی در حکومت نیز یکی از محصولات جنبش سبز و ادامه 25 بهمن است. آنها کاملا از میزان نارضایتی ما آگاه اند آنچه می ترساندشان گذشتن ما از مرزهای سکوت و فعالیت هدفدارمان است زیرا نتیجه آن را می دانند. تبدیل زندان موسوی و کروبی به حصر، گذشتن از احمدی نژاد و ... دقیقا دو دسته قاتل را که هر کدام سهم بیشتری از قدرت می خواهند روبروی هم قرار داده است.
در روزهای آینده بیایید به این شعبده بازی ها نیاندیشیم. دوستان؛ این زمین، زمین بازی آنهاست نه ما. نتیجه هم لاریجانی باشد یا مشایی به نفع ما نخواهد بود. باید توانمان را باور کنیم. در عین حال در کنار تمام خواسته هایی که داریم، رهایی بی قید و شرط موسوی و کروبی (نه مانند گذشته، آنها باید آزاد باشند مانند روز 25 خرداد بیایند در میان ما، دعوت به تجمع کنند و ....نه به حصر، نه به نگهبانی و کنترل) نیز باید از مطالبات جدی مان باشد. توصیه مان به گروه اندکی که در فکر شرکت در بازی حکومت هستند هم جملات کوتاهی است، بذر اصلاح را در زمین بایر نکارید! اگر خواهان انتخابات آزاد یا رهایی رهبران سبز هستیم آن را باید از مردم بخواهیم و نه حکومت!
پس از این نامه امکان برخی هجمه ها بر علیه صفحه وجود دارد چرا که نه ما برای به دست آوردن حق نقد آمده ایم. تنها اجازه می خواهیم به این عزیزان بگوییم که صدای و آمریکا و بی بی سی که سهل است با اولین پیامی که ناجوانمردانه و دروغ به این صفحه نسبت داده شود و اعضا یا خانواده آنها را به خطر بیاندازد حتی از طریق وبلاگی مجهول هم باشد برخورد خواهیم کرد. برخورد نه با اسامی مجهول بلکه دقیقا با اسم با شما! هر گناهی تکه ای از وجود شما را خواهد کند، مرد میدان هستید؟ یا علی...
 صفحه شما جز شما حامی ندارد. این پیام بنا به دلایلی که می دانیم ممکن است در جایی منتشر نشود، شما همدل باشید و پیام ما را به همه جا ببرید. ما شبکه ایم، دلیل جرات ما نیز شما هستید. اگر آنها نتوانسته اند کاری انجام دهند هم شما بوده اید. تنها هدف همه ما پیروزی است و نه هیچ چیز دیگر. زمانی سکوت خود در این صفحه را شکستیم که هنوز اینان در اعلام مطامع خود آنقدر با جرات نشده اند، شما قدرتتان را باور کنید و بدانید در عصر رسانه های جدید اگر همدلیم ما، همه را می توانیم به دنبال خود بکشیم. پس از این صفحه 25 بهمن منتقدتر خواهد شد اما تا زمانی که از پتانسیل تظاهرات مطمئن نباشیم (دیگر مناسبتهایی مانند روز زن یا کارگر هم نداریم) اعلام موضع نخواهیم کرد. پس بیایید و ننشینیم ما جنبشیم از همین فردا زمینه ایجاد کنیم، هدف را توضیح دهیم، همه را تشویق به حضور جدی کنیم، هزاران صدا کافی نیست، میلیونها صدا می خواهیم....
ما پیروزیم، راهی نیست، ایستادن قبول زخمی کهنه است که هر روز عمیق تر می شود...