٢٨ صفر هميشه روز خاطره انگيزي بود, از شب قبلش پسر خاله ها پسر دايي دختر دايي ها همه ميرفتيم خونه مادر بزرگ كه فرداش شعله زرد و هم بزنيم, ولي اون دور هم بودن واسه ما مهم بود/ اون تو سالن خوابيدنا و تا صبح بيدار موندنا....
مادر جون و بابابزرگ چندين ساله فوت شدن ديگه مهربونياي مادرجون و غرور بي مثال بابابزرگ و نداريم ما, اون ٢تا عاشق به فاصله ٧ ماه از پيش ما رفتن.....
دايي يه سال اشپزيو تو اون خونه تقبل كرد ولي بعد از اون كه خونه خاطره هاي مارو خريد و اجاره داد ديگه اونجا پخت نكرديم, مادر بزرگوار ما از اون سال پخت شعله زرد و شروع كرد,
خاله و دايي وسايل ميدن واسه پخت ولي از دور هم بودناي مثل اون موقع ديگه خبري نيس.
پ.ن: خدا كنه بعدن خبري بشه
پ.ن:يادم رفت
پ.ن:اين سري تولد پسر داييم خونه مادرجون بود,تو سالن حتي جاي تابلو ها هم عوض نشده بود! تو مهموني جاي نگاه كردن ادماش داشتم درو ديوارارو نگاه ميكردم.....
